تجربه لمس آب و خاک

۱۹ دی ۱۳۹۷

«می‎گویند سفالگری هنر زندگی است. چهار عنصر اصلی خلقت در این هنر به کار رفته است: آب و هوا، خاک و آتش!، در ظرفی که قرار است هر روز مورد استفاده قرار گیرد و یا گلدانی که قرار است بستری باشد برای رویش گیاه. اینجا در روستایی که حتی نامش از هنرمندان سفالگری وام گرفته شده؛ احمدآباد کوزه‎گران!»

عمو نوروز این را که گفت، رفت سمت کارگاه سفالگری. می‎گفت عمو محمد، یکی از دوستان قدیمی‎اش، سال‎های سال است اینجا مشغول تولید محصولات سفالی است. کارگاه عمو محمد بسیار جمع و جور و نقلی بود و گلدان‎های سفالی کنار در ورودی آن بسیار باسلیقه روی هم چیده شده بودند.

ما هم دنبال عمو نوروز رفتیم داخل. وقتی وارد کارگاه شدیم، مدتی گذشت تا چشم‎هایمان به تاریکی عادت کند و بتوانیم درست اطراف را ببینیم. بوی غلیظ گِل در ابتدا خوش‎آیند بود اما کم‎کم نفس کشیدن را دشوار می‎کرد. عمو نوروز بعد از خوش و بش با عمو محمد، سریع پشت چرخ سفالگری نشست و مشغول کار شد و چیزی نگذشت که دست و لباس‎هایش گلی شد.

سر و صدای چرخ سفالگری در هوا پیچید و گِل زیر دستان عمو فرم گرفت. عمو نوروز گفت: «چرا امتحان نمی‎کنید؟ خیلی لذت‌بخش است!» من که تمام عمر آرزوی کار با چرخ سفالگری را داشتم، بی‎درنگ به آن نزدیک شدم. عمو لبخندی زد و جایش را به من داد. نشستم و دست‎هایم را دور ظرف نیمه‎کاره عمو نوروز حلقه زدم و در کسری از ثانیه، آن را به شکلی کج و معوج تبدیل کردم!

همسفرانمان که داشتند از من فیلم می‌گرفتند، خنده‎شان گرفت. عمو محمد هم با خنده گفت: «چه‎کار می‎کنی؟ این را که نمی‎توانیم بدهیم دست مشتری!» عمو نوروز هم ادامه داد: «این شاهکار هنری را باید گذاشت در موزه!» بعد از کلی خنده و گپ و گفت، دست‎هایم را شستم و از عمو محمد خداحافظی کردیم. موقع ترک کارگاه، کوزه‎ای به یادگار از عمو محمد خریدم تا اولین تجربه لمس گل روی چرخ سفالگری همیشه در خاطرم بماند.