قصه عمو نوروز

یکی بود، یکی نبود. عمو نوروز بود با یه دنیا قصه از سفر. پیرمرد مهربونی که با کوله‌باری از تجربه و لبخند مثال‌زدنی‌اش با شروع اولین روز بهار به سفر می‌رفت و چهار فصل سال رو از نقاط مختلف جهان دیدن می‌کرد. هر بار که عازم سفر می‌شد، پیراهن خودش رو به تن می‌کرد، کمرچین رو به کمر می‌بست، کلاه نمدیش رو به سر می‌ذاشت، گیوه سفیدش رو به پا می‌کرد و عصاش رو بر می‌داشت و راهی می‌شد.

عمو نوروز قدم‌زنون می‌رفت تا به دیدن ننه‌سرما برسه. ننه سرما دل‌داده عموی قصه ما بود. او هم هر سال با رفتن زمستون و اومدن فصل بهار، به استقبال عمو نوروز می‌رفت. برای همین، صبح زود از خواب بیدار می‌شد، خونش رو آب و جارو می‌کرد، قالیچه‌ شاه‌عباسیش رو تو ایوون می‌انداخت، توی سینی برنجیش هفت‌سینی می‌چید و توی یک سینی دیگه، اسباب پذیرایی از عمو نوروز رو قرار می‌داد؛ از انواع میوه‌های خشک گرفته تا نقل و نبات و شیرینی. بعد از سرخاب‌سفیدآب، نیم‌تنه ترمه‌اش رو می‌پوشید، شلیته رنگی و شلوار قرمزش رو هم پا می‌کرد. بعد، چشم به راه عمو نوروز می‌‌نِشست.

اما، بخت باهاش یار نبود و هر سال قبل از رسیدن عمو نوروز، پلکش سنگین می‌شد و به خواب می‌رفت. عمو نوروز از راه می‌رسید؛ اما ننه سرما باز هم مثل هر سال خواب بود و اون هم دلش نمی‌یومد ننه ‌‌سرما رو از خواب بیدار کنه. عمو نوروز کنار ننه سرما می‌نِشست؛ کمی از خوراکی‌های داخل سینی می‌خورد، بعد یه شاخه گل از باغچه می‌چید و اون رو روی چارقد ننه سرما می‌ذاشت و رهسپار سفر خودش می‌شد. آفتاب که به صورت ننه سرما می‌تابید، از خواب بیدار می‌شد و می‌فهمید که ای دل غافل! عمو نوروز اومده و رفته و او باز هم خواب مونده و باید تا سال دیگه منتظر بمونه … .»

داستان «عمو نوروز» از داستا‌ن‌های شفاهی در ادبیات و فرهنگ عامه مردم ایران و برخی از کشورهای مشترک در آئین باستانی نوروز است. افسانه‌ای کوتاه که از گذشته تاکنون سینه‌‌به‌سینه منتقل شده است. ننه سرما نماد فصل زمستان و عمو نوروز نماد آغاز فصل بهار و نو شدن طبیعت است؛ دو شخصیت افسانه‌ای که وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند خبر از رنگ‌باختن کهنگی‌ها و تحول در برخی از جنبه‌های معنوی زندگی می‌دهد.