شام آخر امیرکبیر

14 ژانویه 2019

از باغ ایرانی بسیار شنیده و خوانده بودم. مخصوصا در شعر حافظ! اما نمی‎دانستم هنوز هم می‎شود در باغی ایرانی قدم زد، صدای شرشر آب را در آن شنید و از خنکای آن در میانه شهرهای کویری بهره برد.

گذشت و گذشت تا اینکه در سفری به کاشان، همسفر عمو نوروز شدم. از وقتی به ما گفته بود در این سفر باغ فین را هم خواهیم دید، تا امروز که به فین رسیدیم، دل توی دلم نبود و وقتی از اتوبوس پیاده شدم، نمی‎دانستم که باغی باصفا با عمارتی باشکوه انتظارمان را می‎کشد.

به‌راستی بوی بهشت به مشام می‎رسید. هوای درون باغ چند درجه‎ای خنک‎تر از بیرون بود و جریان آب به همراه درختان انبوه بر تازگی هوا افزوده بودند. همین‎طور که در راهروهای منتهی به عمارت قدم می‎زدیم، از عمو نوروز پرسیدم: «حمام فین هم همین‎جاست؟» عمو لبخندی زد، نزدیک من آمد و گفت: «تو اول بگو ببینم؛ حمام فین را از کجا می‎شناسی؟» برایش توضیح دادم تا آنجا که خاطرم هست، امیرکبیر را در حمام فین کشتند. عمو نوروز با همان لبخند همیشگی ادامه داد: «آفرین! الان درست در مقابل همان حمام ایستاده‎ای!»

لحظه‌ای جا خوردم. به دلپذیری فضای باغ اندیشیدم و به خون امیرکبیر که کاشی‎های حمام فین را رنگین‎تر کرده بود.