پناهگاه ابدی بانوی پارسی

۱ بهمن ۱۳۹۷

وقتی بر فراز پله‎ها ایستادیم، عمو نوروز به چوب‎دستی‎اش تکیه داد و قصه را این‎گونه آغاز کرد: «از هزاران سال پیش برایتان می‎گویم. از زمانی که یزدگرد سوم، پادشاه ساسانی، خاندان خود را از مدائن به سمت یزد کوچ داد تا از هجوم دشمن در امان نگهشان دارد. خود یزدگرد اما به سوی خراسان رفت و آن‎جا به دست آسیابانی کشته شد.»

سخن عمو نوروز که به این‎جا رسید، با خود اندیشیدم که تاریخ همیشه عجیب و سوال‎برانگیز است؛ وقتی با داستان‎های خیال‎انگیز روایت شود، شنیدنی‎ هم می‎شود. عمو نوروز داستانش را ادامه داد: «وقتی این خبر به گوش خاندان ساسانی که در یزد پناه گرفته بودند رسید، ترس و پریشانی بر آنان چیره شد و هرکدام روانه کوهی شدند تا پناه بگیرند.»

اما آن‎گونه که عمو نوروز روایت می‎کرد، سرنوشت شومی در انتظار این خاندان سلطنتی بود: «پسر و دختر بزرگ یزدگرد به اسارت گرفته شدند و دو دختر دیگر، در ارجنان از هم جدا شده، اما قادر به نجات خویش نشدند و اما نیک‎بانو، دختر کوچک‎تر یزدگرد در دل همین کوهستان جاودانه شد!»

نزدیک در ورودی زیارتگاه شدیم. زیارتگاهی که در دل کوه کنده شده بود. دیوارهایش صخره کوهستان بود و درختی کهن با پیچ و تاب که انگار شالوده آن را نگه داشته بود. این درخت هم خودش داستانی داشت: «نیک‎بانو با عصایی که در دست داشت، از کوه بالا آمد. از بلندی سپاه دشمن را دید، آهی کشید و به صخره گفت مرا چون مادری مهربان در آغوش گیر و از شر دشمنانم برهان! صخره‎ها او را در آغوش کشیدند و از آن پس، آبی روان شد که چوب‎دستی بانو را تبدیل به درختی تنومند کرد.» و آن‎گونه که عمو نوروز گفت، پایان داستان نیک‎بانو، سرآغاز شکل‎گیری زیارتگاه پیر چک‎چک شد.

بر روی دیوار پیر چک‎چک نوشته بودند: «پاکی و پارسایی و پرهیزگاری، بهترین کار نیک و مایه خوشبختی است.» پس ما نیز به آیین ایرانی، کفش از پای درآوردیم و سر را پوشاندیم و آموختیم که براساس آموزه زرتشت، دوستی پیشه سازیم، همدیگر را یار و یاور باشیم، آبادی پیشه کنیم و شادی آفرین باشیم!